دل نوشته ها
نویسنده: فروغ خراشادی موضوع: کافه نجوم،
آغاز سفر با برف وبوران همراه بود ،شیشه پاک کن از پس این تشر زمستونی بر نمیآمد! دماغمو به شیشه چسبونده بودموحوصله ئ حرف زدن نداشتم! "کاش هرگز نمیومدم"به خودم گفتم.گمونم یک ساعتی خوابیده بودم که با آواز دل انگیز استاد بیدار شدم: سمن بویان غبار غم ... برزخ برف و بوران گذشته بودو منظره ای تماشایی به قامت کوستان و به فراخی دشت چشامو گرفتار خودش کرده بود! تک درختی سبز و انبوه درختان برهنه از یک سو و کوههای هاشور خورده به سرانگشتان ابرو خورشید از دیگر سو! "چه خوب که اومدم" اینم من گفتم! دمدمای ظهر خورشیدی کم رمق از روبرو میآمد و بوسه باران ابر از پشت سرو صدایی از دور که فرمان برگشت میداد!سرمو چرخوندمو رنگین کمونی به زیبایی خدا دیدم... "میدونم چرا اینجام؟!!!!"خدایا دوست دارم...



کافه نجوم (18)